X
تبلیغات
گم
>

ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه سی ام فروردین 1393 ساعـت 18:7 به قـلـم GOM
 


ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه سی ام فروردین 1393 ساعـت 17:42 به قـلـم GOM
ایسنا با دو تن از توزیع‌کنندگان بین‌المللی آثار سینمایی ایران گفتگو کرده است: محمد اطیابی و کتایون شهابی. این جمله‌ها بخشی از حرف‌هایی است که این دو محترم در این گفتگو زده‌اند: «جدا از چند فیلم شاخص مانند «عصبانی نیستم»، «قصه‌ها»، «خانه پدری»، غالب فیلم‌ها توقع ما را از سازندگانشان برآورده نکردند.» این جمله‌ها را بگذارید کنار این جمله‌ها که بخش‌ دیگری از محتوای همین گفتگو را تشکیل داده است: «با قطعیت اعلام می‌کنم که سینمای ایران بیش از هر پدیده سیاسی، اجتماعی و فرهنگی توانسته تصویری پاک و منزه از ایرانی و فرهنگ و هنر این کشور ارائه دهد.» اصلا اهمیتی ندارد که چرا این آقا و خانم که گنده‌ی توزیع فیلم ایرانی در دنیا هستند و از این بازار به آن بازار حمل حطب می‌کنند نامی از «چ» و «شیار143» نیاوردند و ما را از این تفقد خودشان مسرور نکردند اما علامت سوال بزرگی که دارد جلوی چشم‌هایم راه می‌رود این است که با اقامه کدام برهان و اشاره به کدام عرفانی، باید «عصبانی نیستم» و«قصه‌ها» و «خانه پدری» را جزو فیلم‌هایی به شمار بیاوریم که «تصویری پاک و منزه از ایرانی و فرهنگ و هنر این کشور» ارائه می‌دهند.؟!
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعـت 14:54 به قـلـم GOM |
 


ادامه مطلب
+ تــاریـخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعـت 22:41 به قـلـم GOM

تلویزیون را که باز می‌کنی؛ برنامه ویژه‌ی سال تحویل: هر شبکه‌ای یک مجری ستاره دارد یا چند دوجین ستاره‌ی ورزشکار و بازیگر و خواننده. مسابفه آقای گزارشگر: مسابقه انتخاب گزارشگر فوتبال همراه با گفتگوی با ستاره‌ها. مسابقه مشاعره: مشاعره شرکت‌کنندگان با حضور بازیگران در نقش سوال‌کننده. گقتگوی تنهایی شبکه چهار: گقتگو با ستاره‌های سینما و کارگردانان درباره هستی و خدا و تنهایی و فلسفه و میخ و درخت و بقیه ذی‌وجود‌ها. برنامه نود: گزارش ویژه شهرآورد در خانه محراب قاسم‌خانی با حضور رضویان، سیامک انصاری و دیگرستاره‌ها. مساله اصلا درباره ستاره‌ها و حضورشان در تلویزیون نیست. مساله «جایگاه»ی است که ستاره‌ها در آن حضور دارند. مساله خطیر صداوسیمای امروز این است که دیگر خواننده را دعوت نمی‌کند که یخواند، بازیگر را دعوت نمی‌کند که از بازی بگوید یا بازی کند، این‌ها را دعوت می‌کند برای کاری که «اهل»ش نیستند. خطر بزرگ این است که «مخاطب»، تا پیش از این ستاره را می‌دید و ستارگی‌اش را؛ ریخت و وضع خود را شبیه آن‌ها می‌کرد یا عکس‌شان را پس‌زمینه رایانه و گوشی‌اش می‌گذاشت. اما امروز باید پای منبر یا درون کلاس ستاره بنشیند و موازین زندگی و اصول عقاید یاد بگیرد. ستاره باید بیاید و چون ستاره است درباره بایسته‌های زندگی بهتر نظر دهد. باید بگوید شما برای گزارشگری فوتیال بهتری یا آن یکی. باید بگوید که مثلا زندگی نارنجی است یا زرد گلابی. این‌جاست که همه چیز واژگون می‌شد. این‌جاست که در یک رقابت اصالت‌ندار با من‌وتو و فلان شبکه‌ای که یک برنامه بزن‌و‌برقص توپ برای سال تحویل تدارک دیده ما هم همه چیزمان را از فرزاد حسنی و آزاده نامداری تا چاووشی و علی اصحابی و عادل فردوسی جمع کنیم و بترکانیم. تلویزیون ما، عریان‌ترین منظر بحران انقلاب اسلامی است. بحرانی که از بی‌اصالتی ما ایجاد شده است. انقلاب اسلامی یک هنر، یک سازمان و یک حرکت تعریف‌شده، هنوز ندارد. هنوز الله‌بختکی جلو می‌رویم. هنوز چشم‌مان به این ور و آن ور است به جای اینکه کار خودمان را بکنیم. ما هنوز در اولیات انقلاب اسلامی درجا می‌زنیم. هنوز هم گمان می‌کنیم که جذابیت، فقط در بینی بهنوش بختیاری و زلف رصاگلزار است. ما هنوز مرحله «خارج از کنترل» انقلاب را از سر نگذرانده‌ایم تا بخواهیم با «تصمیم»، انقلابی باشیم. ما هنوز در انقلاب زندگی می‌کنیم، آن را «ایجاد» نمی‌کنیم. انقلاب مداوم، «کش‌دادن» انقلاب نیست، «خلق مدام» انقلاب است.

+ تــاریـخ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ساعـت 3:6 به قـلـم GOM |


ادامه مطلب
+ تــاریـخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعـت 23:28 به قـلـم GOM
سینمای «چ» با سینمای حاتمی‌کیا فرق‌هایی داشت. معلوم نیست که این تفاوت آگاهانه است یا اینکه از دست کارگردان در رفته. با این همه درباره‌اش می‌شود حرف‌های فراوانی زد. «چ» موسیقی نداشت، برخلاف حاتمی‌کیاهای قبلی. موسیقی متنی کاملا خنثی و نشنیدنی -البته نه به معنای مثبت آن- که گاهگاهی با صدای زن کرد سر و کله‌اش پیدا می‌شد و خیلی خام و نچسب بر فیلم سوار می‌شد. «چ» قهرمانش را گم کرده بود. این شاید بزرگترین تفاوت این حاتمی‌کیا با حاتمی‌کیاهای قبلی است. قهرمان «چ» که چمران باشد، اصلا شناخته نشد. کارگردان می‌گوید که از زاویه دید خود، و با دانسته‌های خود، چمرانی که خودش فهمیده را به تصویر کشیده. بعضی‌ها به این امر انتقاد کرده‌اند که نباید واقعیت را فدای برداشت شخصی کرد یا هر چیز دیگر. اما مشکلی که وجود دارد این است که به نظر من، ما اصلا هیچ چمرانی را نمی‌شناسیم؛ چه چمرانی که حاتمی‌کیا ادعا می‌کند و چه هر چمران دیگری. کارگردان اصلا به او نردیک نشده است. قهرمان‌های حاتمی‌کیا همه چیزشان رو می‌شد و این را بگذارید کنار چمرانی که باید با یک نماز خواندن و یک قرآن بر سر گرفتن او را شناخت و باز هم مقایسه کنید همین نماز را با نمازی که حاج کاظم در آژانس غصبی می‌خواند؛ چقدر دومی فرم داشت و چقدر اولی خنثی است. روایت حاتمی‌کیا هم متفاوت است. به نوع تیراندازی‌ها، کشیدن ارابه و قاب‌ها نگاه کنید؛ همه حرفه‌ای و هالیوودی است نه حاتمی‌کیایی. نمی‌توان گفت که حاتمی‌کیا پسرفت کرده یا به اصول خود پشت پا زده است. دست و پای کارگردان را نباید بست. اما حاتمی‌کیا روایت درونی خود را کنار گذارده و دارد سینمای‌تر روایت می‌کند. دیگر در این فیلم، از آن گعده‌های بحث و جدل‌های پردیالوگ و گاه نفس‌گیر و هیجانی و خوب خبری نیست و جایش را حرکت‌ هلی‌کوپترها و جلوه‌های ویژه گرفته است. محیط پناهگاه آخری که نیروهای چمران در آن پناه گرفته‌اند می‌توانست شبیه هواپیمای ارتفاع پست یا آژانسِ آژانس شیشه‌ای یا بیابان روبان قرمز باشد اما نیست. به جای آن ما باید پابه‌پای چمران، با قیافه مبدل به دل دشمن بزنیم. احساس می‌کنم که حاتمی‌کیا دقیق نیست. ما نمی‌فهمیم که چمران چگونه فرمانده می‌شود. با چمران وارد پاوه می‌شویم. او دستور آن‌چنانی نمی‌دهد، نقشه نمی‌کشد و ما باید فکر کنیم که او حالا فرمانده است. اصغر وصالی با شکوه از او استقبال می‌کند. برایش سجع‌وار شعر ستایش سر می‌دهد اما هم‌او، در سکانس بعدی بر سر چمران داد و بیداد می‌کند که هنر نکرده‌اید که خودتان دو نفری آمده‌اید و شما چه به کار ما می‌آیید. چمران می‌توانست بهتر باشد. اصلا می‌توانست چمرانِ پاوه نباشد؛ چمرانی که جز مرد نبردهای چریکی، ظرفیت کمتری را برای ارائه دیگر چهره‌های او در اختیار قرار می‌دهد که البته همین چمرانِ چریک هم در نیامده است. فلاش‌بک‌های فیلم دیریاب است؛ «به‌ویژه» برای کسی که چمران نخوانده باشد و از زندگی او زیاد ندانسته باشد. کسی می‌پرسید که آن صحنه پاره کردن فیلم‌های دوربین در آخر فیلم چه بود؟ به نظرم قرار بود «دل کندن» چمران از زن و فرزند را ببینیم. با این همه زیادی بود. «چ» بدون شک به نام حاتمی‌کیا است و همه‌اش هم قرار نیست روایت زندگی او باشد. «چ» به دنیای ما و نگاه‌های ما به چمران هم پرداخته است. دیالوگ «چمران بازرگان و چمران خمینی» شاید اصلا وجود نداشته باشد. چه بسا هیچگاه اصغر وصالی به چمران نگفته باشد که من تو را بیشتر چمران بازرگان شناختم تا چمران خمینی، چراکه چمرانِ چند ماه مانده به شهادت، آن قدرها هم اثر از بازرگان نداشته که بخواهد اصغر وصالی را به تردید بیندازد. به نظرم این دیالوگ، بیشتر حدیث نفس ما است. اینکه چمران را آن‌گونه که هست ببینیم نه آن‌گونه که می‌خواهیم. حاتمی‌کیا می‌خواهد بگوید که این تقسیم‌بندی‌ها برای ما است و نه چمران. این ماییم که چون او را نشناختیم می‌پرسیمش: تو چمران بازرگانی و چمران خمینی نیستی؛ چراکه برداشت ما از خمینی چیزی است که ممکن است چمران‌ها هم داخل آن نباشند. با این همه چمران را می‌شود دوست داشت هرچند که شخصا دوست‌تر داشتم به جای جلوه‌ ویژه‌ای بی‌نظیر در تاریخ ایران، یک خرده چمران فیلم بیشتر می‌شد؛ یک خرده حاتمی‌کیا دست از عصا بر می‌داشت.

+ تــاریـخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعـت 20:11 به قـلـم GOM |


ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعـت 18:43 به قـلـم GOM
 


ادامه مطلب
+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ساعـت 1:10 به قـلـم GOM
سینه‌چاکان مصدق همیشه داعیه داشته‌اند که پیشگام و سردمدار نهضت ملی شدن نفت مصدق است و کاشانی و بقایی و مکی و بقیه مشتی مدعی بی‌مدعا بیش نیستند؛ که مصدق یلی بود در سیستان. با این همه، این دهان دریده‌ها هر جا که سر بحث از نهضت ملی شدن نفت باز می‌شود شروع می‌کنند به غر زدن که اگر کاشانی به مصدق «خیانت» نمی‌کرد هرگز دولت ملی سقوط نمی‌کرد و این رفتار خائنانه بود که کمر نهضت را شکست. حقیقتا این یک تناقض بی‌مزه و بی‌آبرو نیست؟ اگر بخش مذهبی نهضت و شخص آیت‌الله کاشانی خس و خاشاک‌های بودند که به همت والای ابرمرد بزرگ، دکتر محمد مصدق(السلطنه) کیا و بیایی پیدا کرده بودند پس چرا باید حمایت نکردن این عناصر خفیف و ناچیز، این اندازه حرص شما را در آورد. اگر مصدق همه‌کاره نهضت بود و دم می‌داد که «من مستحضر به ملت هستم» چرا پس از دامن آیت‌الله کاشانی آویزان شده‌اید که تو باید به ما کمک می‌کردی؟ چرا سکوت کردی؟ نکته اینجاست که پس از آن همه گستاخی که کردند و بدنامی که برای آیت‌الله کاشانی به جای گذاشتند که تا سال‌ها دهان روحانیت شیعه را بسته بود، چگونه باید از آیت‌الله انتظار داشت که حرکتی می‌کرد؟ هرچند که مرحوم کاشانی در همان آخری‌ها نامه‌ای به مصدق نوشت و کودتا را پیش‌پیش، پیش‌بینی کرد و تا همین آخری‌ها هم از مصدق خوب می‌گفت و افسوسش را می‌خورد. ملی شدن نفت و جنبشی که پیرامون آن رخ داد از «عبرت‌انگیزترین» برهه‌های تاریخ معاصر است؛ «واقعا» عبرت‌انگیز است. نمونه اش این جمله آیت‌الله کاشانی درباره دکتر مصدق: «تاكنون هيچ دولتي به اندازه دولت مصدق به اين كشور خدمت نكرده، ولي افسوس كه در اواخر، اطرافيان او را منحرف نمودند.» این جملات شما را یاد چه کسی می‌اندازد؟ چه کسی بارها این جمله را برای یک آقای بهاری گفت؟

+ تــاریـخ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ساعـت 19:51 به قـلـم GOM |
معراجی‌ها، معلوم بود که یک سریال فیلم‌شده است. داستان، کاملا پاره شده بود و فیلم، «ابن الوقت». باید بنشینی و چند ساعت با حوادث «حال» کنی، نه اینکه با سیر داستان به «مقام»ی برسی. از یک‌چهارم فیلم به بعد، وارد فضای جنگ می‌شویم. داستان با ورود به جبهه می‌ایستد و این قطع، یک قطع روایی و غافلگیرانه نیست، بلکه پارگی و انشقاقی بی‌نظم و ناکام است. شاید بهتر بود که معراجی‌ها فیلم نمی‌شد؛ اگر جیب تهیه‌کننده را بخواهیم فاکتور بگیریم. ده‌نمکی شاید همه بخش‌های اکشن و جنگی و جلوه‌های ویژه سریال را در آورده است و در فیلم گذاشته. نیمه پایانی فیلم، فقط باید سوار بر تدوین اعصاب خردکن فیلم شوی که همه بار هیجان و تعلیق آن را به دوش می‌کشد. آن قدر هم در فیلم رزمنده‌ها شهید می‌شوند و به تیر بسته می‌شوند و تانک از رویشان عبور می‌کند و آخر هم سوزانده می‌شوند که آن یکی- دو گلوله اشکی هم که در ابتدا تولید می‌کردیم را خشکاند. احتمالا داستان حملات ایذایی و فریبکارانه واقعیت دارد اما پرداختی که ده‌نمکی از آن کرده شأن شهادت را به‌شدت کاسته است. اینکه در فیلم همه شخصیت‌های اصلی یکی پس از دیگری شهید می‌شوند بیننده را بی‌تفاوت می‌کند. این را مقایسه کنید با اخراجی‌های یک، که فقط مجید سوزوکی در آخر فیلم به شهادت می‌رسد -غیر از یکی دیگر از شخصیت‌ها که علی اوسیوند آن را بازی می‌کرد- و چه اندازه تاثیرگذار از آب در آمده است. با این همه، ده‌نمکی زبان خوبی دارد و شخصیت‌هایش هم خوب اند. دخترهای دم بخت‌اش، بچه بسیجی‌هایش، ریاکارهایش، آخوندهایش و بقیه، همگی دختر دم بخت و بسیجی و ریاکار و آخوند و بقیه اند. آخوندهایش درست عمامه بسته‌اند. بسیجی‌هایش را احتملا اصلا بچه‌های پایگاه‌های بسیج بازی می‌کنند و و این یک پرداخت درست از «واقعیت» در سینما است. سینما عرصه واقعیت به معنای عینیت نیست، سینما مآلا می‌تواند یک واقعیت «مشروط» و «قراردادی» بسازد که توضیحش برای جای دیگری است. فکر می‌کنم که ده‌نمکی بیش از این باید از «حاتمی‌کیا»ها یاد بگیرد و این یادگیری، اگر به آن زبان‌دانی افزوده شود از ده‌نمکی شاهکار می‌سازد.
+ تــاریـخ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ساعـت 16:15 به قـلـم GOM |
در چهارده اسفند مرد. امام درباره‌اش گفت: «او هم مسلم نبود». چندی پیش موجی راه انداخته بودند که نه بابا، به خدا مصدق مسلمان بوده و نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شده. حتی یکبار آقای جلال‌الدین فارسی تعریف کرد که به ایشان توضیح دادند این چیزها را و امام هم گفت: ای وای، چه تهمتی زدم به مرحوم مصدق، پس او مسلم بوده است. من می‌خواهم چیزی بیشتر از این‌ها بگویم. مصدق نه تنها نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد بلکه در سحنانش هست که بارها می‌گفت «من کلب آستان سیدالشهدا»یم. مصدق خیلی از این حرف‌ها می‌زد و از آن عبادات انجام می‌داد اما چیزی که امام به ما آموخت این بود که اسلام، نماز و روزه و تسبیح چرخاندن و این چیزها نیست. اینکه نماز و روزه‌ات ترک نشود ولی قائل به این باشی که «اسلام از سیاست جداست» همان اسلامی است که باید زد توی صورتت. اینکه امام گفت مصدق هم مسلم نبود به همین چیزها است وگرنه سجاده‌نشین و نماز شب‌خوان به تعداد کافی وجود داشت؛ آنچه نبود مرد سیاست بود که بخواهد سه‌چهارم باقی‌مانده قرآن را زنده کند. برای امام، آنکه سیاستش از دیانتش جدا بود، مسلم نبود. و برای همین هم است که مصدق نه یک اسوه و آرمان که یک ارتجاع است برای ما که در مرزهای روح‌الله زندگی می‌کنیم؛ یک بازگشت به عقب و همین است که مصدق و امام، با هم جمع نمی‌شوند که اصلا ما نیازی به مصدق، و مصدق‌ها، نداریم.

+ تــاریـخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ساعـت 18:47 به قـلـم GOM |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ساعـت 22:31 به قـلـم GOM |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ساعـت 22:20 به قـلـم GOM

صفحه‌ی ویکی‌پدیای بن‌لادن را می‌دیدم. به تمام زبان‌های زنده‌ی دنیا در ویکی‌پدیا صفحه داشت. الآن همه جای دنیا اسلام را، و یا دست‌کم جهاد و اسلام مبارز را با بن‌لادن می‌شناسند. به نظرم به‌ترین کاری که غرب کرد یا اگر بخواهیم منتقدان دایی‌جان‌ناپلئونیسم‌ را ناراحت کنیم، به‌ترین انحرافی که غرب از آن استفاده کرد همین بود. خیلی از استدلال‌ها و برهان‌های انقلاب اسلامی شهادت و جهاد بود. حسین فهمیده یکی بود و یک برهان برای کشش روحانی تشیع. حالا شما فکر کنید که در سال ده‌ها و صدها نوجوان وکودک خودشان را منفجر کنند و حتی زن‌ها برای خدا از خود گذشتگی‌ (!) کنند. اسلام امروز در این دنیای تکنولوژی و برتری ماشین‌ها، گوهر معنویت را داشت که آن را هم بدنام کردند. شاید شما هم شنیده باشید که آیت‌الله مصباح، انحراف در دولت احمدی‌نژاد را بزرگترین خطری دانست که اسلام را از صدر اول تاکنون تهدید کرده است. این بیان، در نگاه اول زیادی تند و تیز و احتمالا احساسی و دور از واقع است. اما اگر مبلغ مبالغه‌ی آن را بکاهیم، واقعیت بزرگی در پس آن پنهان است. انحراف و بدنامی در درون یک گفتمان بسبار آسیب‌زاتر و بلکه ویران‌کننده‌تر از هزارها هزار فحش رقیبان و دشمنان است. و به همین خاطر است که اسلام، سال‌ها باید بکوشد که وصله‌ی ناجور بن‌لادنیسم را از خود جدا کند و انقلاب هم فرصتی نیاز دارد تا شراره‌های «خطر بزرگ» را از سر بگذراند.

+ تــاریـخ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعـت 22:53 به قـلـم GOM |
فرهاد رهبر همه‌ی ساخته‌ها و پرداخته‌های ذهنم را به‌هم ریخت. آمد و بر سر همه‌ی کارهایی که زیرای فحش‌هایمان به او بود ماله کشید. آمد اشک ریخت موقع خواندن قرآن و قدری هم اصول‌گرایی و اندرز مشفقانه یادمان داد و رفت. ولی همه‌ی این بهانه‌ها/استدلال‌ها دیگر برایم شگفتی‌آور نبود. دیگر عادت کرده‌ام که داوری و قضاوت معنایی ندارد. این همه فرهاد رهبر را –به نقل از دیگران- فحش دادم و این همه حالا برای فرهاد رهبر –به نقل از فرهاد رهبر- دلم می‌سوزد. نمی‌خواهم بگویم که تحت‌تاثیر قرار گرفتم، نه. فقط می‌خواهم بگویم که دست‌کم هیچ طرف را نباید «باور» کزد. ما چه می‌دانیم پشت صحنه چیست؟ واقعیتِ یک عینیت چیست؟ مثلا فرهاد رهبر می‌گوید اگر فلان مراسم را می‌گذاشتم بگیرید آشوب می‌شد. حالا از کجا بفهمیم حرف کدام ور درست است؟ حرف فرهاد رهبر واقعیت دارد و واقعا آشوب می‌شد یا حرف دیگران واقعیت دارد و فرهاد رهبر دروغ می‌گوید. یا مثلا فرهاد رهبر می‌گوید احمدی‌نژاد در دانشگاه پول خرج کرد که برای مشائی رای جمع کرده باشد. ما هم‌اکنون بر چه اساسی باید بگوییم که او راست می‌گوید یا دروغ؟ غرض آنکه یکی از به‌ترین منش‌های زندگی سیاسی و اجتماعی این است که خیلی سریعا و قلبا همه چیز را قبول نکرد و از همین رو، خیلی سریعا و و ذهنا همه چیز را دسته‌بندی نکرد و از همین روتر خیلی سریعا و لسانا همه چیز را بر زبان نیاورد. البته این منش از نگاه خیلی‌ها یعنی «نداشتن هوش سیاسی»، اما شما باور نکنید. هوش سیاسی، اگر به واقع وحود داشته باشد هم، خیلی این طرف‌ها پیدایش نمی‌شود. در این معانی، هوش سیاسی همان داوری کردنی است که گفتم نباید کرد؛ همان داوری براساس «نمی‌دانم». به‌تر این است که «کلی»‌ها را دانست و به همان‌ها اعتقاد داشت و زیاد هم به «جزئیات» نپرداخت. این جور، هم به بن‌بست نمی‌خوریم و هم بازی نمی‌خوریم.

+ سفارت انگلستان دوباره باز شد. و من «ولایت فقیه» را دوست دارم.

+ تــاریـخ جمعه دوم اسفند 1392 ساعـت 3:35 به قـلـم GOM |
 
ادامه مطلب
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ساعـت 22:27 به قـلـم GOM

ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعـت 16:54 به قـلـم GOM

ادامه مطلب
+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ساعـت 0:31 به قـلـم GOM

پیش از این یک بحث داغی در سینمای ما وجود داشت که اصلا چرا کارگردان باید فیلم‌نامه را هم خودش بنویسد. در سینماهای حرفه ای دنیا و در فیلم‌های خیلی از گنده‌های سینمای دنیا هم داستان را کس دیگری مینویسد و کارگردان فقط آن را کارگردانی میکند. الآن اما در سینمای ایران پدیده تازه ای داریم.؛ بازیگرها هم فیلم میسازند. جهانگیر الماسی فیلم ساخته –آن هم درباره جبهه و جنگ- همه حالشان بهم خورده. شهاب حسینی فیلم ساخته و خودش هم 38 یا 48 نقش را بازی کرده، صدای همه را در آورده. مهدی پاکدل هم با رفیقش فیلم ساخته و همسر محترم، بهنوش طباطبایی هم مجری طرح شده. سینمای دم‌ِ دستی ایران آن قَدَر ساده و ناچیز است که دور از انتظار هم نیست که یک بازیگر یکهو هوس میکند فیلم بسازد چه رسد به آنکه کارگردان خودش فیلم‌نامه بنویسد. البته در دنیا هم از این اتفاق‌ها میافتد. مثلا آل پاچینو و دنیرو هم فیلم ساخته اند اما پس از شونصد سال بازیگری و آن هم در سطحی که سینماگران ما عکس‌ آنها را بر دیوارهایشان میزنند. (هرچند آنها هم آشغال ساخته اند.) سینمای ایران آن قدر بی مدعا و بی دروپیکر است که نباید از این اتفاق‌ها تعجب کرد، بلکه اگر «من» هم یک روزی فیلم ساختم تعجب نکنید، و بلکه جناب آقای سفیدکمر، یا عباس شوقی و یا خانواده رجبی. تنها چیزی که لازم است این است که تعدادی دوربین داشته باشید و یک کمی هم پول جمع کرده باشید. حالا میتوانید بسازید. اگر هم گند زدید ایراد ندارد بگویید نگاه من این طور بود؛ هر کسی یک جوری به مسائل نگاه میکند و شیوه خودش را دارد یکی داستان میگوید، یکی روشنفکر است، یکی هم مثل من .... آن قدرها هم آدم هست که برایتان غش و ضعف کنند و کف بزنند. آن وقت حتا ترغیب میشوید دومین و سومین و چندمین «اثر هنری»تان را هم تولید کنید. خودمانیم، شاید یک جشنواره ای هم پیدا شد و در قالب حمایت از آثار هنری آزاد و مستقل و تجربی یک چیز بلورین یا زرینی هم بهتان داد. آقا اصلا شاید...؛ بیخیال خیلی جوگیر شدیم. به هر حال همان‌طور که هنرمند ارزشی و غیرارزشی نداریم، بگذار کار را راحت‌تر کنیم: اصلا هنرمند و غیرهنرمند نداریم. اصلا هنر نداریم. اصلا تقسیم کار نداریم. حتا اصلا هنوز اجتماعی نشده ایم. آهای... کسی اینجا هست؟ من الآن دقیقا تو کدام غار زندگی میکنم؟ 

+ در آستانه کنکور؛ ان شاءالله خداوند درد و رنج این زایمان عظیم را جبران گناهانمان قرار دهد و ما هم زندگی نویی را آغاز کنیم. برادران دعا کنید ان شاءالله سالم باشد حالا دختر یا پسرش مهم نیست:)

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعـت 6:5 به قـلـم GOM |