>

در معراجی‌ها، آدم‌ها اساسا با هدف «نمایندگی» اقشار یا تیپ‌ها طراحی و ایجاد شده‌اند. این نمایندگی، که وظیفه پرسوناژهای ده‌نمکی است، گاهی به آن اندازه ذهنی می‌شود که نمی‌توان برای آن حتی مصداق خارجی پیدا کرد؛ جدای از اینکه اساس این تفکر، یعنی ساختن برای «وکالت»، زهر مهلکی برای شخصیت‌پردازی است. مثلا برای شخصیت «فرید» چه مصداق مشخصی می‌توان پیدا کرد؟ یا برای آقای «والازاده» یا آن آقای استاد که رویگری نقشش را بازی می‌کند یا بچه‌های تشکلی (!) و یا حتی معترضان و البته «آیه» (=رها). این «نمایندگی»، بیش از هر چیز از ذهن چارچوب‌بندی‌شده و برنامه‌ریز ده‌نمکی «خلق» می‌شود. ده‌نمکی آحاد مردم را کاملا تقسیم‌شده می‌بیند و در این تقسیم‌بندی، تیپ‌هایی را تولید می‌کند که اولا تنها در دنیای ذهنی او قابل توضیح‌اند و ثانیا، کاملا تک‌بعدی و به اصطلاح، «تَخت»اند. تخت یعنی اینکه عمق ندارند، و بُعد. مثلا فرید، نماینده آدم‌های ریاکار و سودجو است. هیچ بُعد دیگری ندارد. بقیه هم همین گونه‌اند. در معراجی‌ها هم دقیقا این اتفاق می‌افتد. دنیای ذهنی ده‌نمکی جامعه را به چند دسته تقسیم می‌کند: مذهبی‌ها شامل دسته ریاکار و دسته سربه‌زیر. غیرمذهبی‌ها شامل دسته معاندین و دسته مستضعفان فکری. از سوی دیگر ما تیپ مدیران را داریم که غالبا فاسد، بی‌توجه به مردم و جاه‌طلبند و شاید یکی دوتا در میانشان آدم حسابی بشود پیدا کرد. تیپ رزمندگان هم که نه اهل سیاست‌اند و نه حکومت، مشتی آدم گوشه‌گیرند که حرف‌های «خوب» می‌زنند، مسئولان حکومتی را ریاکار و جاه‌طلب می‌خوانند و «حق» را به جوانان می‌دهند. هیچ کدام از این شخصیت‌ها، بُعد ندارند. آن آدم ریاکار تا آخر ریاکار است و آن آدم مستضعف فکری (مانند دانشجوهای معترض معراجی‌ها) تا آخر همین حالت را دارند و باید به آن‌ها ترحم کرد تا «جذب» شوند. البته امکان دارد که این شخصیت‌ها «متحول» شوند اما این تحول معمولا در منتهی‌الیه قسمت آخر سریال‌ها یا لحظات پایانی فیلم‌ها ده‌نمکی و در قشری‌ترین و خوشحال‌ترین حالت ممکن اتفاق می‌افتد. اما ریشه این نوع نگاه ده‌نمکی به شخصیت‌ها در چیست؟ چرا او همه آدم‌های جامعه را «تقسیم‌بندی» می‌کند آن هم در ردیف‌های تک‌‌بعدی؟ و این تقسیم‌بندی را در داستان‌های گوناگون تکرار می‌کند؟ مثلا به نظر شما، آیا رزمندگان «اخراجی‌ها»، همان افسانه «رسوایی»، و همان کولی‌های «دارا و ندار» و همین دانشجویان معترض «معراجی‌ها» نیستند؟ همه این‌ها، ویژگی‌های مشخصی دارند که یکسان است: مذهبی نیستند به معنای کامل آن، نوعی رندی و دین‌گریزی غیرغرض‌ورزانه دارند، فرض بر این است که باید با آن‌ها مدارا کرد نه آنکه سرکوبشان کرد، و دست آخر هم فیلمساز موفق می‌شود که آن‌ها را «رستگار» کند. این نوع تفکر در همان جمله‌ای ریشه دارد که روزی ده‌نمکی گفت: فیلمسازی برای من اهمیت ندارد. من می‌خواستم حرف بزنم. دیدم الآن در مدیوم سینما (به نسبت روزنامه و مجله) مخاطب بیشتری برای «حرف زدن» دارم پس آمدم سراغ سینما و دوربین به دست گرفتم.» (نقل به مضمون). هنگامی که فیلمساز برای «حرف زدن» عزم سینما می‌کند و برایش بلد نیودن و آشنا نبودن به آنچه قرار است با آن سروکار داشته باشد مهم نیست نتیجه چه خواهد شد؟ من قصد ندارم که «تکنیک نابلدی» ده‌نمکی را به رخ او بکشم. به نظرم این ناآشنایی و نابلدی ده‌نمکی به مقولاتی فراتر از تکنیک و تنظیم نمای مناسب و این چیزها بر می‌گردد. نابلدی ده‌نمکی در این است که اساسا نمی‌داند با چه موجودی طرف شده شده است و در نتیجه نمی‌داند که در چه «دام»ی گرفتار آمده است. «سینما»، قلم نیست و یک وسیله بیان دیگر نیست که بشود روزی برای «حرف زدن» آن را انتخاب کرد و روز دیگر بی‌خیالش شد. در «نوشتن» شما می‌خواهی که بنویسی و اعتقاداتت و «حرف»ات را بزنی. کسی انتظاری جز این از شما ندارد. اما در سینما قرار است شما فیلم بسازی نه اینکه «حرف بسازی» یا «فیلم بنویسی». این میل افراطی ده‌نمکی به حرف زدن در چند جای این معراجی‌ها، به «رأی العین» دیده می‌شود. نمونه اول، سخنرانی و «حرف زدن» کارمند بنیاد شهید در دانشگاه. این سکانس نه یک «حرف زدن» زیرپوستی که حرف زدن «تابلو» در فیلم است. رفته بالای سکو و دارد برای دانشجوها سخنرانی می‌کند و لا به لای سخنرانی هم حرف‌های خوب می‌زند و آن جمله معروف حاج حسین خرازی را هم تکرار می‌کند که «جنگ را درست بنویسید نه درشت.» بعد هم بغضی می‌کند و می‌رود. نمونه دیگر، شعرخوانی صابر خراسانی در مناطق جنگی است. دورببن پنجاه بار در مناطق جنگی می‌رود و می‌آید و نماهای سردرگم و دم‌دستی مدام پشت سر هم می‌آیند تا شعر سیاسی، اجتماعی و انتقادی شاعر (بخوانید حرف‌های سیاسی، اجتماعی و انتقادی فیلمساز) تا آخر «بیان» شود و بینندگان آن را بشنوند و «تاثیر» بگیرند و رستگار شوند. حالا شما بگویید که آیا آقای ده‌نمکی به یک تناقض بزرگ دچار نشده است؟ اگر قرار باشد با حرف، مردم را خوب کرد، و جذب کرد، چرا آقای ده‌نمکی از پشت میز تحریریه شلمچه بلند شد و آمد دوربین در دست گرفت؟ البته این طوری مخاطب بیشتری پیدا کرده است، اما بعید می‌دانم در این خوب کردن، و جذب کردن، توفیق بیشتری نسبت به شلمچه و ... پیدا کرده باشد. ده‌نمکی دوست دارد حرف بزند، و حرف خوب هم بزند، و دغدغه این را هم دارد که این حرف خوب را به خیلی‌ها بزند و برای این دغدغه سراغ سینما آمده است. این روند، روند خطرناکی است. یکی از هم‌نشین‌های سید مرتضی آوینی می‌گفت که روزی یکی از این آقایان «مصلح» آمد به حوزه و داد سخن داد که من رفته‌ام و دوبلاژ صداوسیما را درست کردم و اسلامی کردم اما همین که بیرون آمدم دوباره به فساد کشیده شد. الآن هم می‌خواهم بروم یک جای دیگر را اصلاح و اسلامی کنم. در آن جمع یکی برگشت و گفت: مگر تو منجی‌ای! چرا احساس می‌کنی باید همه را اصلاح کنی و خوب کنی؟ اصلا کاش در همان دوبله می‌ماندی و آن را تا آخر درست و خوب می‌کردی به جای آنکه بخواهی همه عالم و همه عوالم را خوب و اصلاح کنی. حالا کاش ده‌نمکی هم همان روزنامه و مجله‌اش را دو دستی می‌چسبید و اگر هم می‌خواست به سینما بیاید، ایده‌ها و دانسته‌هایش را دست یک «فیلم‌ساز» می‌داد، آن وقت شاید این طور موثرتر می‌بود و به خوب کردن جامعه، بیشتر کمک می‌کرد.


برچسب‌ها:
ده‌نمکی, معراجی‌ها
+ تــاریـخ یکشنبه بیستم مهر 1393 ساعـت 10:51 به قـلـم گم |

با اینکه واژه «فیلمفارسی» خیلی دستمالی شده و هر مزخرفی را برابر با فیلمفارسی می‌دانند، اما کلاشینکف «دقیقا» در –اگر ژانر بدانیم- ژانر فیلمفارسی‌ قرار می‌گیرد. بنابراین تنها چیزی که برای گفتن درباره‌اش شأن نویسنده را نمی‌کاهد صحبت از معایب آن است. در یک مورد، کلاشینکف بهترین نمونه برای بدترین «شخصیت‌پردازی» سینمایی است. هنگامی که ساعد سهیلی -شخصیت نخست داستان- هاشم‌پور را می‌کشد ما ناراحت نمی‌شویم؛ ما را شوکه نمی‌کند. برای همین ما برای دیدن باقی فیلم تشنه نیستیم. چنین حوادثی که بر سر قهرمان فیلم و در همان ابتدای داستان رخ می‌دهد، جدای از هیجان و جذابیت، برای آن است که حواس ما را برای دیدن ادامه فیلم جلب و تضمین کند. بنابراین فیلم‌ساز باید تا پیش از رخ دادن حادثه، با به کار بردن عناصر اصلی سینما –و لزوما عناصر سینمایی و نه کلام صرف- «قهرمان» بسازد. اگر یکی از نزدیکان ما دچار معضلی شود ما تا حل آن و یا دستکم فهمیدن پایان آن –چه تلخ و چه شیرین- بی‌تابی می‌کنیم اما شنیدن اینکه پسر کبری خانمِ همسایه، فلان مشکل برایش پیش آمده و ما کبری خانم و اهلش را عید تا عید هم نمی‌بینیم، هیچ هیجانی برای ما ایجاد نمی‌کند. این دقیقا برخلاف کاری است که هیچکاک توانایی‌اش را در بالاترین اندازه داراست. هنگامی که راجر تورنهیل (کری گرانت) در شمال از شمال غربی «گیر» می‌افتد، یا مانی بالسترو (هنری فوندا) در مرد عوضی، بد می‌آورد، ما با تمام وجود خودمان را جای آن‌ها می‌بینیم و انگار این ماییم که گیر افتاده‌ایم یا بد آورده‌ایم. ما تا منتهی‌الیه مجسمه‌های راشمور، راجر تورنهیل را تعقیب می‌کنیم و حتی برایش دعا می‌کنیم که کاش نجات یابد. البته این احساس همراهی و همدلی در پایان کلاشینکف هم –هرچند خیلی رقیق و قلیل- در مخاطب پیدا می‌شود اما دلیلش دلسوزی برای ساعد سهیلی -قهرمان مثلنی فیلم- نیست، بلکه نیمچه قهرمان بامرام عامی است که عطاران درست کرده و ما دلمان نمی‌آید او –پس از هزار و خرده‌ای پله که طی کرده و دزدی‌ای که مرتکب شده و بدن نحیف و جسم انسولینی‌ای که دارد- ناکام بماند. صحنه قتل، خشن است و این هم همدردی نمی‌آفریند -جدای از اینکه قهرمان نباید قاتل باشد چراکه دیگر قهرمان نیست(1)-. کتک خوردن‌ها هم غلوآمیز و شلوغ و پلوغ است و باز هم همدلی بر نمی‌انگیزاند. پس ما نه دلمان برای قتل می‌سوزد، نه کتک خوردن و در نتیجه از پایان فیلم -که مثلا قهرمان فیلم رستگار شده- هم لذت نمی‌بریم.

1) البته کوشش‌های در سینما بوده که «قهرمان بد» بیافرینند و این به‌ویژه از دهه شصت -مثلا بانی و کلاید - آغاز شد اما هیچگاه نتوانست خود را تثبیت کند. هنوز هم «راجر تورنهیل» از «بانی و کلاید» دوست‌داشنی‌تر است و «اسپایدرمن‌»های نیکوکار محبوب‌تر از «قاتلان بلفطره‌»اند.


برچسب‌ها:
کلاشینکف, سعید سهیلی, شمال از شمال غربی, مرد عوضی
+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعـت 23:26 به قـلـم گم |

«آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» فیلم قابل تاملی است. دستکم می‌توان درباره بدی‌هایش نوشت و حرف زد. کار اقتباسی بهروز افخمی از روی دست مرجان شیرمحمدی، شاید از اساس غلط بوده. به نظر می‌رسد داستان برای «سینمایی‌شدن» زحمت زیادی می‌برد. داستان، «تعلیق» گیرا و کشنده‌ای ندارد. نخستین تعلیق، خیلی زود می‌بازد: ماجرای اختلاف پرویز و شهدخت که گوشه چشمی به سینما و پدیده «ستاره» هم دارد. فیلم به‌خوبی نمی‌تواند از گره نخست به گره دوم، بنشیند و با موفقیت دوباره دست روی زانوهایش بگذارد و برخیزد. -نمونه موفقیت‌آمیزش «روانی» هیچکاک است-. تعلیق دومی -و اصلی- فیلم، با فاش شدن راز آذر، جوانمرگ می‌شود و فیلم هم دیگر هیچ چیزی ندارد. باقی فیلم که زمان اندکی را هم به خود اختصاص نداده صرف هیچ و پوج می‌شود. موضوع فیلم، قرار نیست «راز آذر» باشد، قرار است «آذرِ بعد از افشای راز» باشد اما ناکام است. آذرِ بعد از افشای راز را نمی‌شود به صرف نشان دادن اینکه باید تلاش کند گوشت بخورد و گیاهخواری را کنار بگذارد درست کرد. در حالی که مثلا در همان «روانی»، با اتمام داستان نخست، داستان پرکشش‌تری آغاز می‌شود که تا لحظات پایانی فیلم ما را با خود می‌کشد حال آنکه چندان عجیب نیست مخاطبان «آذر،...» را در حالی که یک سوم فیلم هنوز باقی است، در حال ترک سالن سینما ببینیم. آغاز فیلم، آغاز خوبی است و حوادث تا رخ‌دادن اختلاف پرویز و شهدخت به‌خوبی جلو می‌روند. قیلم، فیلم این اختلاف نیست و در عین حال، نمی‌تواند جایگزین بهتری هم برای آن پیدا کند. شخصیت‌پردازی‌ها هم ضعیف‌اند. اساسا فیلم‌های با شخصیت‌های فراوان به این شخصیت‌ناپردازی، بیشتر دچار می‌شوند. «دیگرانِ» فیلم که کاملا بی‌مایه و برای مجلس‌گرم‌کنی‌اند. می‌ماند آذر، شهدخت و پرویز. پرویز قرار است یک بازیگر معروف و پا به سن گذاشته باشد. بازیگر کهنه‌کاری که بر ستاره شدن همسرش رشک می‌برد. ما چیزی از پرویز نمی‌دانیم. توده‌ای بودنش پیدا نیست و بازیگر باسابقه و فرهیخته‌بودنش هم پیدا نیست. بیشتر به همان شکار و منقل می‌خورد تا سینما. البته امکان دارد که فیلمساز بگوید می‌خواسته بخشی از بدنه سینما را نشان دهد؛ بازیگرانی که در ظاهر عَلَم‌کشی طبقه مدرن را می‌کنند اما در باطن روی زمین غذا می‌خورند، هنوز هم همجنس‌گرایی برایشان قبیح است و هر از گاهی یاد دود و دم می‌کنند. این کار تا اندازه‌ای موفق از آب درآمده اما فقط بخش دومش و ما چیزی درباره بخش نخست یعنی مدرن بودن نمی‌بینیم. بازی فخیم‌زاده هم چندان مناسب نقش نیست. بیشتر به درد همان اصغر کپک می‌‌خورد تا پرویز دیوان‌بیگی. گوهر خیراندیش، بازی متفاوتی دارد و خوب، با این همه نقش‌اش از یک مادر دلسوز فرانر نمی‌رود و شخصیت نمی‌شود. آذر هم که قرار است با «فیلیپ» شناسانده شود، دور و غریب می‌ماند. شاید اگر او قدری بیشتر پررنگ می‌شد و دستکم در دوسوم پایانی فیلم که او وارد می‌شود، «قهرمان» داستان می‌شد، فیلم، گیرایی بیشتری می‌یافت و شخصیت آذر هم بهتر و نزدیک‌تر پرداخته می‌شد. آذر، بحران نمی‌سازد و نبود بحران، داستان را بیمار می‌کند؛ بیمار به یک گره شل و ول. حال آنکه داستان، عرصه ناخوشی و بیماری و شلی نیست، میدان مرگ و زندگی است. باید مخاطب به بحران برود و بیرون بیاید نه اینکه معلوم نباشد بحرانی هست یا نیست، گاهی هست و گاهی نیست. با این همه بازی مرجان شیرمحمدی هم از لطافت ویژه‌ای برخوردار است و در میان بازیگران زن دیگر، توی ذوق نمی‌زند هرچند در همه جای فیلم معلوم است که آذر-شیرمحمدی کسی است که فیلم‌نامه را هم نوشته. طنز فیلم بی‌معنی، نچسب و گزنده به نظر می‌رسد؛ به‌ویژه آن شعله‌زرد. با  این همه «آذر، ...» دستکم دوست دارد که داستان بگوید و برای همین دنبال روشنفکربازی نمی‌رود. البته جاهایی هست که فیلمساز پابرهنه توی فیم می‌پرد و بلندگو دست می‌گیرد و از فمینیسم و خلیل ملکی و توده و این‌ها حرف می‌زند -مثلا سکانس گفتگوی آذر و پرویز در کوهستان- اما روی هم رفته با فیلم متواضعی سر و کار داریم. فیلم از نماهای فوردی استفاده می‌کند و این نماها به فیلم جان می‌دهند اما فورد، فقط به لانگ‌شات‌ از بیابان و صحرا نیست. شاید بد نباشد که اهالی وقت و بردباری، مقایسه‌ای میان «آذر،...» با «مرد آرام» داشته باشند. برخی سکانس‌ها و نماها عالی‌اند. مثلا سکانس صحنه فیلمسازی که خیلی خوب شروع می‌شود یا سکانس رانندگی آذر تا کوهستان برای دیدن پرویز و بازگرداندن او به خانه که با موسیقی خوب -ای کاش بی‌کلام می‌ماند- و نماهای خوب -دیدن با دوربینِ اسلحه- تکمیل شده‌اند -هرچند هیجان «دیدار اول» دختر و پدر را خوب القاء نمی‌کند-. فیلم از نشانه‌های هیچکاکی سرشار است. داستان دوپاره، نمایش بخش‌هایی از روانی، رانندگی آذر و تصویر خوب سکانس ترساندن بچه‌ها از سوی امیرعلی دانایی. با این همه داستان، هیچگاه قدرت و توان یک داستان هیچکاکی یا فوردی را پیدا نمی‌کند. راوی داستان ضعیف است و بسیار اضافی که این هم به ضعف مواد اولیه فیلم یعنی داستان و اقتباس از آن برمی‌گردد. من رمان خانم شیرمحمدی را نخوانده‌ام اما آنچه می‌بینیم یا رمان کشش سینمایی نداشته یا بهروز افخمی خوب دست به انتخاب نزده است. پایان فیلم هم افتضاح است. شخصیت رامبد جوان که کاملا ناقص و ابتر است، مبهم می‌ماند و نمی‌فهمیم چه کار می‌کند. اینکه او سوار آسانسور شد چه معنایی دارد؟ اگر او واقعا آذر را دوست داشته چرا خوابیده و اگر نداشته چرا موفق می‌شود به فرودگاه برسد و زودتر سوار آسانسور ‌شود؟ و سوار شدن دسته‌جمعی خانواده آقای دیوان‌بیگی و حواله شدن همه چیز به خوبی و خوشی هم بیشتر یک لطیفه است تا پایان‌بندی یک فیلم. همین پایان‌‎بندی را هم با پایان‌بندی «مرد آرام» می‌شود مقایسه کرد. «آذر،...» فیلم ماندگاری نیست و به اندازه بهروز افخمی به سینمای ما می‌آید که تا اندازه‌ای هم در این روزهای سینمای ما کم‌لازم نیست، هرچند کمتر از «لازم‌بودن» آن موقع‌هایی که عروس را می‌ساخت.


برچسب‌ها:
آذر شهدخت پرویز و دیگران, بهروز افخمی, مرجان شیرمحمدی
+ تــاریـخ شنبه هجدهم مرداد 1393 ساعـت 3:34 به قـلـم گم |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ساعـت 23:42 به قـلـم گم

ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه یازدهم مرداد 1393 ساعـت 23:5 به قـلـم گم

ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ساعـت 3:30 به قـلـم گم

ادامه مطلب
+ تــاریـخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعـت 23:15 به قـلـم گم

ادامه مطلب
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ساعـت 23:44 به قـلـم گم

« یک حرف خوبى را اخیراً یک جایى خواندم؛ یکى از کارشناسان دولتى آمریکا گفته است: آشتى میان ایران و آمریکا امکان‌پذیر است، امّا میان جمهورى اسلامى با آمریکا ممکن نیست؛ حرف درستى زده. ایرانى که در رأس آن خاندان پهلوى باشند - که همه چیزشان را در اختیار آنها میگذارند - البتّه آشتى با این ممکن که هیچ، لازم هم هست؛ بالاتر از آشتى هم لازم است. مسئله، مسئله‌ى جمهورى اسلامى است؛ جمهورى اسلامى یعنى استقلال، آزادى، پایبندى به ایمان اسلامى، حرکت در مسیر اسلام، تن ندادن به تحمیلات دشمنان، دعوت امّت اسلامى به اتّحاد - درست نقطه‌ى مقابل آن‌چیزى که آنها میخواهند - البتّه با این بدند.»

+ جانم فدای آقای «حکیم» ما.

+ تــاریـخ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعـت 14:8 به قـلـم گم |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ جمعه ششم تیر 1393 ساعـت 21:12 به قـلـم گم

منشور «بی‌شرمی»: اولا؛ «ما معتقدیم به اسلام، ما معتقدیم به حکومت اسلامی، ما هر حکومتی و هر اندیشه‌ای که توحید را و اسلام را و خدا را قبول ندارد، کفر می‌دانیم و کافر می‌دانیم؛ این را بگوئیم به مردم - به مردم عالم - شرممان نیاد. این نوعی وجاهت‌طلبی است که انسان سعی کند در دنیا به عنوانی یک چهره‌ی بانزاکت سیاسی معروف بشود.»

ثانیا؛ «اعتقاد ما به آزادی یک مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاکتیکی نیست؛ یک مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی واقعی است. آزادی به همان معنائی که جمهوری اسلامی تعریف میکند، نه به معنائی که غربی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تعریف میکنند، که آن، به نظر ما انحراف است. آنجائی که باید آزادی باشد، نیست؛ آنجائی که باید محدودیت باشد، قیدها گسسته است و آزادی هست! آن را ما مطلقاً قبول نداریم؛ تو رودربایستی غرب هم گیر نمی‌کنیم. ما آزادی را با همان مفهوم اسلامی خودش قبول داریم.»

+ ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین.

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعـت 15:19 به قـلـم گم |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ساعـت 23:3 به قـلـم گم

ادامه مطلب
+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ساعـت 1:22 به قـلـم گم

فکر می‌کردم به اینکه ما «حزب‌اللهی»‌ها در این مملکت کجاهاییم؟ این کسانی که حزب‌اللهی نیستند همه جا هستند. برای محیط زیست و دریاچه ارومیه راهپیمایی می‌کنند. برای زلزله‌زده‌های فلان جا امدادرسانی می‌کنند و کمپین راه می‌اندازند. برای حقوق دانشجوها و کارگرها گلو پاره می‌کنند. یک وقتی یک دانش آموزی کچل می‌شود این‌ها هم خودشان را کچل می‌کنند. برای اقتصاد و گرسنگی فقیران خیریه راه می‌اندازند و با دست خودشان غذا می‌پزند و می‌فروشند. برای هنرمندان و نویسنده‌ها بزرگداشت برگزار می‌کنند. هر جا که دست می‌گذاری این‌ها هستند. این «حضور» چه پیامدی دارد؟ اینکه این‌ها همه جا هستند و هر حرکتی و خبری از فعالیت‌های مردمی است این‌ها در آن حضور دارند چه پیامدی دارد؟ پیامدش دو چیز است لااقل: یکی اینکه «مردم» ایران، کم کم می‌شوند همین‌ها و هر جا بخواهند از مردم ایران حرف بزنند این‌ها را نشان می‌دهند؛ و دوم اینکه کم کم رابطه عامه مردم با حزب‌اللهی‌ها قطع می‌شود. یکی از تجربه‌های تاریخی انقلاب اسلامی روابط نیروهای انقلابی با عامه مردم بود. انقلابی‌ها با عامه مردم پیوند محکمی برقرار کرده بودند؛ به فقرایشان می‌رسیدند، حرف دل آن‌ها را پیدا می‌کردند و می‌زدند و برای همین، عامه مردم کم کم به آن‌ها دل بستند و با آرمان‌هایشان -به‌واسطه اخلاق و کردار مهربانانه و نزدیکشان- همراه شدند. اما این تجربه الآن کجا قرار دارد؟ الآن حزب‌اللهی‌ها فقط یا برای انرژی هسته‌ای حلقه انسانی می‌زنند یا برای حجاب دلواپس می‌شوند. آیا سراغ دارید که در مورد دیگری هم این‌ها در خیابان‌ها و کمپین‌ها پیدایشان شود؟ آیا شده ما هم برای دریاچه ارومیه کاری بکنیم؟ ایا شده وقتی حرف از مشکلات اقتصادی مردم می‌آید به جای آنکه تصویر فلان بازیگر یا دختر دانشجوی بدحجاب به عنوان دلسوز مردم در اذهان نقش ببندد تصویر فلان جنبش حزب‌اللهی تداعی شود؟ چند بار برای مطالبه نیازهای «اینجوری» مردم؛ نیازهای «صنفی» مردم پای کار بوده‌ایم؟ چندبار به جای آنکه «از مردم» آرمانی را مطالبه کنیم، «برای مردم» نیازی را مطالبه کرده‌ایم؟ بله، این آرمان‌ها قطعا به سود ملت و مملکت است اما مردم دوست دارند که وقتی یک چیز از آن‌ها می‌خواهی، لااقل قبلا ده چیز به آن‌ها داده باشی؟ امروز حزب‌اللهی‌ها هیچ جا نیستند و اگر هم باشند یک چهره «طلبکار و بی‌فکر» از خود به جا گذاشته‌اند. چرا «بسیج به اصطلاح دانشجویی» ما هیچ کاری برای «دانشجو» انجام نمی‌دهد؟ چرا باید درباره توافق‌نامه ژنو و اعدام مه‌آفرید خسروی بیانیه بدهد اما «خودپرداز» دانشکده را شورای صنفی‌های ناحزب‌اللهی بزنند و  نشان دهند که به فکر صنف دانشجویند و بسیج نیست. آیا تاکنون شده بسیج در کنار همه کوشش‌هایی که برای بیرون انداختن فلان استاد بی‌لیاقت و ضدانقلاب یا فلان دانشجوی منحرف انجام می‌دهد قدری هم برای دانشجوها کار کند؟ چرا «انجمن» اسلامی را یک تشکل «دانشگاهی» می‌دانند و از بسیج تصوری جز سیاست و حکومت ندارند؟ ما باید حضور داشته‌ باشیم «برای مردم» تا یک روزی این ناحزب‌اللهی‌ها -تا یک روزی امثال روحانی و هاشمی و خاتمی و ...- با دم زدن از مردم «سیاه‌بازی» نکنند. ما باید دوباره «مردمی» شویم.


برچسب‌ها:
بسیج
+ تــاریـخ شنبه دهم خرداد 1393 ساعـت 11:30 به قـلـم گم |

«در زندگی مردم هر چند با نیت دلسوزی، حق دخالت نداریم.» این‌ها اظهارات رئیس جمهور کشور ما است. «پروتستانتیزم چاپلوسانه»‌ای که هاشمی راه انداخت و الآن هم نزول توهماتش را در کاسه ذهن حسن روحانی شاهدیم تا اندازه‌ای این مارتین لوترها را مست و ملنگ کرده که حتی درباره «چیزهایی که وجود خارجی ندارند» هم روضه‌خوانی می‌کند. این چاپلوس‌های قشر متوسط که نانشان را در روغن پروتستانتیزم و زدن ریشه‌های دین در سیاست دیده‌اند یک روز به قشر هنرمند حال می‌دهند که خدای نکرده از کف انقلاب نروند و انقلاب این نیروهای خدوم و صادق به «آرمان‌های امام راحل» را از دست ندهد و یک روز هم دم از حقوق شهروندی می‌زنند و بازگرداندن اخلاق و .... اما همه این‌ها را می‌شود گفت که وجود خارجی دارند. می‌شود گفت شاید جمهوری اسلامی به هنرمندان تجاوز کرده یا حقوق شهروندی را پایمال کرده و ما آمده‌ایم عذرخواهی کنیم و این ننگ را از دامان عفیف جمهوری اسلامی پاک کنیم. اما این چاپلوسی سیاسی که امروز از «داس به دست‌های اول انقلاب» و «روبسپیرهای جمهوری اسلامی» شاهدیم فقط به انگ‌زدایی و تطهیر این «واقعیات» محدود نمی‌شود؛ دوز این چاپلوسی آن قَدَر بالاست و توهم این آقایان برای حفظ انقلاب و بازگرداندن وجهه آن آن چنان شدید است که «انگ» و «مایه عذرخواهی» «تولید» می‌کنند تا به طور افزون‌تر عذرخواهی کنند. کسی نیست از آقای حسن روحانی بپرسد جمهوری اسلامی در کدام بخش از بخش‌های حوزه خصوصی مردم دخالت کرده است که جنابعالی هشدار و بل سفارش حکیمانه می‌کنید که «در زندگی مردم هر چند با نیت دلسوزی، حق دخالت نداریم»؟ می‌شود یکی از این موارد حضور در حوزه خصوصی را نام ببرید؟ هرچند هر قدر که یاد ما می‌آید جمهوری اسلامی برای حضور در حوزه عمومی و مبارزه با اراذل و اوباش و قمه قداره‌بندها هم فحش می‌خورد. این قوم با یک ذهنیت بسته‌بندی شده وارد سیاست ما شده‌اند. هاشمی و مغبچه‌های کلیسای کالوینیستی‌اش کلا فکر می‌کنند که ما باید اظهارنظر کنیم؛ حتی درباره چیزهایی که حقیقتا وجود ندارند چراکه انقلاب به این اظهارنظرهای واکسنی ما نیاز دارد و ما باید برای انقلاب کاری کنیم. ما باید آبروی از دست رفته انقلاب را برگردانیم. اگر از حوزه خصوصی نگوییم مردم از انقلاب روی‌گردان می‌شوند. اگر نگوییم که قربان صدقه‌تان می‌رویم مردم را به سمت آمریکا فرستاده‌ایم. بماند که معلوم نیست این «مردم» در نظرشان چیست و این «مردم گفتن»‌هایشان چقدر صادقانه و چقدر باورپذیر است. نمونه دیگرش یونسی است. آقای یونسی دم از دفاع و پاسداشت اقلیت‌ها در ایران زده است. گویی که هر روز از میان انواع هر اقلیت یکی را انتخاب می‌کنند و در میدان اصلی شهر پس از سنگسار کردن و هتک حرمت به دار می‌آویزند. کسی نیست بپرسد در این مملکت امام زمان، آهای آخوند! کسی کاری به کار اقلیت‌ها دارد؟ آیا کلیسایی یا کنیسه‌ای در این 30 سال برچیده شده؟ آیا ارمنی‌ها را سوزانده‌اند یا آتش زردشتی‌ها را خاموش کرده‌اند؟ هرچند جمهوری اسلامی در یک کلیسا را نبست و این از اشتباهات بزرگ تاریخی‌اش بود: کلیسای کالویبنیستی هاشمی رفسنجانی. خدا می‌داند این عمامه به سرها یک روزی چه طور جواب خون‌های ریخته شده را می‌دهند که «جمهوری اسلامی ما» را محکوم می‌کنند به شلاق و تازیانه. آقای حسن روحانی! «ساپورت» و «مانتوهای بدن‌نما» و «کنسرت فلان» و «تک‌خوانی زنان» و «فیس‌بوک» و «آزادی یواشکی» تازیانه و شلاق‌اند؟ چه تازیانه‌های لذیذی! جمهوری اسلامی با این تازیانه‌ها دارد مردم را «به زور» به بهشت می‌برد؟ با «شهید خلیلی»ها «به زور» دارد مردم را می‌برد بهشت؟ آقای حسن روحانی! در احادیث ما راجع به حضرت سلیمان احادیثی آمده است دروغ یا راست. کاش در شب‌هایتان با علی آقای جنتی مرورشان کنید؛ البته بعد از درس خارج فقه کالون و تفسیر راهنمای لوتر.


برچسب‌ها:
روحانی, هاشمی, علی جنتی, پروتستانتیزم
+ تــاریـخ یکشنبه چهارم خرداد 1393 ساعـت 8:54 به قـلـم گم |

لیلا حاتمی پیرمرد دوست‌داشتنی‌اش را بوسیده؛ ژیل ژاکوب رئیس کَن را روی فرش قرمزهای رویایی پاریس. مسیح علی‌نژاد کمپین آزادی‌های یواشکی راه انداخته و دختران ایرانی برای اینکه نشان دهند ایرانی‌اند و آزاد، می‌روند در و دهات یا همین بغل، خیابان‌های تهران و روسری‌هایشان را بر می‌دارند. چقدر آسان و بی‌هوا، بی آنکه بفهمیم بعضی چیزهایمان دستمالی شده است. زنانمان می‌خواهند آزاد باشند؛ یعنی مثلا روسری نداشته باشند و ایرانی باشند. برایش هزینه می‌کنند وقت را، عقل را، بخش‌هایی از گیگابایت اینترنتشان را که بگویند ما می‌خواهیم روسری نداشته باشیم. چقدر هم جدی و با آب و تابند وقتی که می‌بینی‌شان که مثلا تو خیابان راه افتاده‌اند بدون روسری یا توی مترو و عرق ذوق می‌‌ریزند. چه اندازه خوشحال می‌شود دلشان که غیرتشان -مردشان- به آن‌ها بگوید عزیزم وقتی که وسط مردهای شهر -برادرم، دوستمان، هم‌کلاسی‌مان- بی‌روسری می‌روی به زیبایی‌ات -و آزادی و شکوهت- افتخار می‌کنم. وقتی که اسرائیل ذوق می‌کند از این کمپین راه انداختن‌های ایرانی و صادقانه‌ات، ای دختر ایرانی! به تو ما هم می‌بالیم. به بانوی زیبایی که دومی هم ندارد و هنوز هم زیباست و زیبا می‌خواهد باشد و کلا یقیه زیباها را دارد هم می‌بالیم، به‌ویژه وقتی که لبانش را چسبانده به پوست چِقِر و زخمت آقای ژاکوب با آن عطر فرانسوی که از گریبانش بیرون می‌زند و بخار مشروبی که از دهانش به صورت فرد مقابل بوسه‌کننده می‌خورد. ما چرا غصه بخوریم؟ دخترانمان دلشان شاد است. چرا غصه بخوریم برای نفت؟ برای اینکه این مملکت صد سال است که نتوانسته وابستگی‌اش به نفت را ختنه کند. چرا نگران شویم برای اینکه آن قدر ضعیفیم که با چهارتا تحریم می‌پاشیم؟ چرا حرص بخوریم برای چیزهای دم‌دستی و پیش پاافتاده‌ای مثل جامعه، مردم، اخلاق، اجتماع، سیاست، فرهنگ و استقلال و تمدن و مذهب و بقیه چیزها؛ همین که «فرد» را داریم و فرد -اینجا یعنی دختر ایرانی- دلش شاد است و خوش کافی است دیگر. بگذار برای این چیزها حرص نخوریم برای چیزهای سنگین‌تری حرص بخوریم. برای اینکه دخترانمان حجاب سرشان است و یا نمی‌توانند با دل قرص دست بمالند به یک انسان متمدن بی‌قصد و غرض بی‌شهوت پشت پا زده به همه اغراض مادی و حیوانی -یعنی پسر- حرص بخوریم. مگر نمی‌بیتید BBC ها و MANOTOها چه خوب بیماری‌ها و مشکلات جامعه ما را درک کرده‌اند و می‌کوشند آن‌ها را حل کنند. کافی است سری به شبکه‌ها و سایت‌هایشان بزنید، پر است از حرص خوردن برای روسری و BFها و GFها و حقوق زنان و حقوق هوموسکسوال‌ها -همان لاط‌های خودمان- و کتک زدن زنان و روسپی‌های خیابانی و فحشا زیر چادر و اینها. شده اینها یک مقاله بنویسند و راهکار بدهند که مثلا فلان جور می‌شود مشکلات اقتصادی ایران را حل کرد یا ایران را به قدرت جهانی تبدیل کرد؟ نه بابا این مسائل اصلا اهمیت ندارد که بخواهند این بزرگان و دلسوزان و مهربانان به آن بپردازند. این‌ها اصلا مساله نیست وقتی زن ایرانی با حجاب تحقیر می‌شود. وقتی به خاطر حجاب و قوانین منحط و عقب‌افتاده اسلامی نمی‌تواند مدرسه برود، دانشگاه نرود، نمی‌تواند کار و شغل داشته باشد، باید کلفت خانه باشد، سنگسارش کنند یک روز در میان، بهش فحش‌های بوق‌دار بدهند مثلا بگویند «مادر» و بقیه چیزهای حقیرکننده. چرا ماها نمی‌فهمیم که اصلا انرژی هسته‌ای و این جور چیزها بازی است تا ما را سرگرم کنند و بکوبند سرمان -یعنی سرکوبمان کنند-. انرژی هسته‌ای به چه دردمان می‌خورد؟ بابا انسان‌های بزرگ و متمدن و خوشبو و خوشگل آن ور آبی که ان شاء الله ما هم یک روزی توفیق بوسیدن لپ‌شان را پیدا می‌کنیم ده‌ها سال پیش رفته‌اند ماه و الآن یک تکمه فشار دهند طومارمان را جمع می‌کنند. تازه فوقش هم به ما حمله کنند یا تحریم‌مان کنند یا تحقیرمان کنند؛ هر چه از دوست رسد خوش است. حتما ایراد از ما بوده یا می‌خواسته‌اند کمکمان کنند. مگر همین الآن نمی‌بینید که چقدر از لیلا حاتمی دارند حمایت می‌کنند و به فکر زن ایرانی‌اند؟ اصلا زن ایرانی اصیل را این‌ها نخستین بار شناختند و بعد ما از آن‌ها زن ایرانی بودن را شناختیم. مثلا ما کی می‌دانستیم که زن ایرانی باید بدون روسری باشد؟ اصلا مگر ما می‌دانستیم که زن ایرانی باید حق سقط جنین داشته باشد، باید بتواند همزمان با چند مرد ارتباط داشته باشد یا مثلا برای بکارتش دل نسوزاند؟ این‌ها را -ویژگی‌های زن اصیل «ایرانی» را- این‌ها به ما یاد دادند. هر چه باشد از آخوندهای متحجر و پول‌پرست و ستمگر بهترند که رهبرشان مدام پیام می‌دهد می‌گوید کشور باید قوی شود، باید استقلال داشته باشیم، باید روی پای خودمان بایستیم، باید به هویت خودمان متکی باشیم. این‌ها هویت ایرانی را نمی‌شناسند. این‌ها اگر هویت ایرانی را می‌شناختند گلشیفته را فحش نمی‌دادند و از لیلا حاتمی انتقاد نمی‌کردند. بماند.

+ یکی از دوستان، خوب می‌گفت و مورد تایید؛ اینکه چقدر این زن‌ها و دخترهای «غیرایرانی» یعنی همان‌ها که حجابشان را محکم نگه‌ داشته‌اند مجاهده دارند می‌کنند برای خدا و دمشان گرم از این استقامت و قدرت ایمانشان. حقا که تمجید و البته تشکر دارد که می‌گذارند در این شهر زن‌های ایرانی، چند وقتی هم چشم‌مان به زن‌هایی که ایرانی بودن را بلد نیستند بخورد.


برچسب‌ها:
لیلا حاتمی, مسیح علی‌نژاد
+ تــاریـخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ساعـت 23:16 به قـلـم گم |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ساعـت 23:46 به قـلـم گم |

ادامه مطلب
+ تــاریـخ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ساعـت 23:54 به قـلـم گم
«زندگی جای دیگری است» را در اکران جشنواره دیدم. ماجرا از جایی شروع شد که وقتی نام هر کدام از عوامل فیلم در عنوان‌بندی بالا می‌رفت یک چند نفری سرخوشانه کف و سوت می‌زدند و به‌زعم بنده دخترخاله-پسرخاله یا دوست دختر-دوست پسرشان را تشویق می‌کردند که جزو عوامل فیلم بودند. دست‌آخری هم که نام کارگردان آمد یکی فریاد زد که «بهترین کارگردان ایرانه» و چندتا نفری هم ایضا «هو» و «هورا» کشیدند. اما این تازه آغاز ماجرا بود. باید آخر فیلم را می‌دیدید که یک مخاطب «عامی» بلند شد و بزرگترین حرف بزرگترین منتقدان فلسفی و غیرفلسفی تاریخ سینمای جهان و ایران را گفت: «مسخره کردین خودتونو با این فیلماتون. دور همی یه چیز آشغالی میسازین خودتونم ازش تعریف میکنین. جمع کنین بابا» و رفت. حالا تصور کنید کارگردان عزیز و عوامل و کف‌زنندگان و سوت‌کشندگان، همه حضور دارند و بنده.
 
+ زندگی جای دیگری است، «بلانکلیف» است. شاید بهتر بود بگوییم «فیلم» جای دیگری است و مخاطب باید جای دیگری دنبال این فیلم بگردد؛ جایی مثلا در اکناف و اطراف زوایای ذهن «فیلمساز»ی که سینما را نمی‌شناسد و نه با یک بار دیدن آن بر پرده سینما. فیلم نمی‌داند چه می‌خواهد بگوید. آیا ما با یک مرگ‌آگاه طرفیم؟ آیا با یک نوجوان نوبالغ سروکار داریم؟ آیا داستان ما، داستان یک زن محتاجِ صیغه‌ای است؟ آیا خاطرات و خطرات یک بدهکار را باید درک کنیم؟ الصاق داستان فرعی به روایت اصلی فیلمنامه و هرگونه داستانی یک کمال است اما به‌شرطی که به عمق‌یافتن آن داستان اصلی کمک کند حال آنکه داستان‌های فرعی «زندگی ...» کاملا سالادی و قطع‌کننده اند. داستان نوجوانی که فرزند پرسوناژ مرگ‌آگاه ما است و احیانا برای زن همسایه نامه‌های عاشقانه می‌نویسد با رنج و درگیری آقای مرگ‌آگاه چه پیوند متقابلی دارد؟ مولف دوست دارد موضوعاتی که احتمالا تازگی‌ها نظرش را جلب کرده و فقدان آن‌ها را در سینما و فرهنگ ما احساس می‌کند، «یکجا» روی پرده ببرد و این آغاز انشقاق داستان و هدر رفتن سینما است. نشانه یک داستان فرعی قطع‌کننده و بی‌ربط آنجایی است که داستان اصلی می‌ایستد. در همه جای فیلم، هنگامی که نقبی به داستان‌های فرعی زده می‌شود داستان می‌ایستد و انگار یک «پیام بازرگانی» یا یک «میان برنامه» آغاز می‌شود. آغاز فیلم با قطع تصاویر بین داستان حامد بهداد (مرگ‌آگاه) و زوج کریمی و پیروزفر (بدهکار) پی‌ریزی می‌شود. در حالی که داستان اصلا قرار نیست دو لایه باشد بلکه به‌مرور یک لایه -یعنی داستان مرگ‌آگاهی- می‌چربد و دست آخر لایه زوج بدهکار به یک داستان فرعی مبدل می‌شود. پس فیلمنامه عمق ندارد و این باز هم نشان‌گر ضعف سناریو است. فراتر از این، همین داستان‌های فرعی نچسب و سالادی هم خیلی بد پرداخت شده‌اند. پرسوناژها کاریکاتوری و بازی‌ها وهمی یا اغراق‌شده‌اند. یکتا ناصر بسیار بد بازی کرده است. «ادا»های یک زن محتاج که «ازدواج موقت» را به جان می‌خرد و برای «دائم»کردنش نقشه می‌کشد را بلد است اما در همان اندازه که خانمی که صندلی عقبی من در سینما نشسته بود هر چند وقتی یک «جانم» و «آخی»ای بگوید و «حال»ی کند؛ همین. (و احتمالا همین جانم را هم به دلیل مقایسه یکتا ناصر بازیگر و ستاره با این کاراکتر مفلوک و ترحم‌انگیز می‌گوید.) یکتا ناصر خیلی ترگل و ورگل‌تر از آن است که نقش مفلوکی این چنینی را بازی کند و گریم، فاجعه کرده است. حامد بهداد با اینکه کنترل‌شده‌تر از پیش بازی می‌کند اما به‌ویژه در موقعیت‌های هیجانی‌تر فیلم مانند لحظه‌های اورژانسی درمانگاه دست خودش را رو می‌کند. اتفاقا،انتخاب بهداد برای این نقش کاملا بی‌ربط است و لذا «دروغ» از آب در می‌آید. حامد بهداد بزرگترین دروغ فیلم است و کافی است به بغل کردن پسر سرکش‌اش در حاشیه بزرگراه نگاه کنید؛ تنها چیزی که به قد و قامتش نمی‌آید «پدر» است. پارسا پیروزفر هم که عملا هیچ «اکت»ی ندارد و نیکی کریمی هم روضه فیلم را می‌خواند. داستان «زندگی...» یک داستان پاره‌خطی و کم‌کشش است و این پرداخت بد هم ضربه نهایی را زده. داستان مردی که می‌فهمد چند روزی بیشتر زنده نیست به‌شدت نیاز به تعمیق دارد نه آنکه آن را در اندازه یک «شگفتی» و «جرقه» نگه داشت و نیمی از فیلم را با داستان‌های فرعی بی‌ربط کش داد تا آخر فیلم از «شگفتی» رونمایی شود. جاهایی فضا برای تعمیق داستان وجود دارد مثل ماجرای طلاق کریمی و بهداد اما هدر رفته است. اینجا «حقه»ای در کار نیست و تعلیقی؛ مولف «حرف»اش را فقط به «تعویق» انداخته.
مذهب در فیلم همان «شریعت ریا» است که قوت غالب سینمای ایران است و نمود آن را باید در سرزنش «ازدواج موقت» دید. بدبینی -که موضوع اصلی فیلم است- با یک «تسبیح» حل نمی‌شود. فیلم با سیگار کشیدن بهداد در مطب دکتر شروع می‌شود و همزمان با تدخین او صدای دعوا و مشاجره ملت در خیابان را هم می‌شنویم. این دعوا و مشاجره وصل می‌شود به حمله آقای طلبکار به منزل آقای بدهکار داستان (پیروزفر) که مأمنی است برای توجیه بدبینی. این احتیاج باعث می‌شود که خانم آقای بدهکار که از قضا مُطَلقه آقای مرگ‌آگاه است به او رو بزند. روایت تلخ جدایی این دو، تشدید بدبینی است. آقای مرگ‌آگاه درمی‌یابد چند صباحی دیگر زنده نیست و اینجا بدبینی فوران می‌کند. فرزند آقای مرگ‌آگاه یواشکی سیگار می‌کشد و تعیین تکلیف خانم صیغه‌ای هم که ادعا می‌کند باردار است تزاید بدبینی است. بیمارانی که در درمانگاه می‌میرند یا برای شرابخواری مزاجشان بهم ریخته بدبینی را دامن می‌زند. با این همه کارگردان نمی‌خواهد به بدبینی اصالت دهد و می‌کوشد راهی برای حل این عوامل بدبینی پیدا کند؛ اما چگونه؟ با چندتا دیالوگ درباره اینکه مرگ حق است، با بغل کردن پدر و پسر در بزرگراه، تامین خانم صیغه‌ای، و از همه مهم‌تر گردن گرفتن جرم آقای بدهکار محکوم به اعدام از سوی بهداد. این‌ها معنای آن تسبیحی است که در پایان فیلم می‌بینیم. افزون بر این، اگر مشکلات به این آسانی حل می‌شوند، پس دیگر چه نیازی است به زندگی در جایی دیگر، «بهشت ارم» همین جا است. در همین «جا» اختلاف نسل‌ها با یک بغل کردن حل می‌شود، زن صیغه‌ای شاهزاده می‌شود و مجرم بدهکار نزدیک به مرگ، نجات می‌یابد؛ پس پیدا کنید سرطانی‌ها و نزدیک به موت‌ها را که پیش‌مرگ «زندگی» باشند. منوچهر هادی در سینما «حرف» زده و این یعنی هنوز کار دارد تا سوار بر سینما شود. سینما نه کتاب اخلاق است و معادشناسی و نه حتی داستان و حرف؛ سینما «راز»ی است که باید در یک پیرنگ داستانی «افشا» شود نه آنکه «گفته» شود.


برچسب‌ها:
زندگی جای دیگری است, منوچهر هادی, حامد بهداد, یکتا ناصر, نقد
+ تــاریـخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعـت 22:3 به قـلـم گم |

روزنامه شرق، برای دوهزارمین شماره‌اش از هم‌پیالگی‌ها خواسته که برایش تبریکات و تحسینات بنویسند. صادق زیباکلام  هم گل‌واژه‌اش را با این جملات آغاز کرده است: « «شرق» قطعا «لوموند»، «گاردين» يا «واشنگتن پست» نيست و صدالبته که قرار هم نيست باشد. هروقت، از نظر رشد و توسعه سياسي جامعه ما هم به پاي آن جوامع رسيد، «شرق» هم علي القاعده مي شود «گاردين».»

نمی‌دانم نام این را چه باید گذاشت که در هزاره سوم و دوهزار و اندی‌ام میلادی این قَدَر آدم بتواند تقی‌زاده -و بلکه تقی‌زاده‌تر- باشد؟ تا کجای این قوم ژن تقی‌زاده شدن را فرو کرده‌اند؟ باز صد رحمت و غفران نثار تقی‌زاده که در آن عصر حیرت و ایران ترس‌خورده قرن نوزدهمی گیج و منگ شده بود و «خود»ش را برای «دیگری» از یاد برده بود. آقای زیباکلام اما اکنون که دنیا هم از دنیای آمال این خرده منورالفکر قجری عبور کرده است و «ترقی» دیگر نه یک «خط» که یک «هویت» دانسته می‌شود، در اولوسیونیسم گندیده‌اش دست و پا می‌زند و شکرلله می‌گوید. برای او روزنامه‌هایمان هم باید غربی شوند و اینکه نیستند باید به «فرهنگ»ی ایراد گرفت که از غربی‌شدن روزنامه‌ها جلوگیری می‌کند. و جالب آنجاست که آقای زیباکلام با نظر به «کیهان» و «وطن امروز» نمی‌گوید که ما تا غربی شدن فاصله داریم، بلکه «شرق» را هم با بت تراشیده «غرب» خود هم‌طراز نمی‌داند. و صدالبته که زیباکلام، تنها، دُمی است که از دامن انتلکتوآلیسم ایران بیرون زده و مانند پیرزن‌های هرجایی جیغ و داد می‌کند؛ وگرنه همه این کاسه‌لیس‌های عمو وبر و دایی پوپر، فضاحتی و ایضا جهالتی کمتر از زیباکلام ندارند الا اندکی زبان سربه‌توتر و باد خویشتن‌دارتر.


برچسب‌ها:
روزنامه شرق, زیباکلام
+ تــاریـخ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ساعـت 14:42 به قـلـم گم |